اولین سفر یک نوجوان پانزده ساله در جنگ
روز دوازدهم است که در خط هستیم. از آن گروهان فربه، تنها هشت نفر ماندهایم. ستون کوچکمان چندان معطل نمیماند. اولین وانت تویوتا کل گروهانمان را سوار میکند و برمی گردیم عقب؛ اما باز هم به فکر شهر هستیم. میرویم تا دوباره برگردیم. شهر خوبیها در انتظار است. به گزارش حیات ، عصر رسیدیم به انرژی اتمی. چادرها را کیپ تا کیپ هم زده بودند. هزار هزار چادر توی دشت پراکنده بود. وقتی از کامیون ها پیاده میشدیم؛ نیروها را دیدم که به سمت جاده آسفالت میروند.
موسوی، فرمانده گردان، توی چادرها جایمان داد. توی چادر پر بود از دفترچه یادداشت های اهدایی که روی آن نوشته شده بود:«خونین شهر ما میآییم.» و کاغذهای مقوایی ضد آب و جعبههای زیتونی رنگ مهمات. انگار بازار شام بود.
***
حمزه گفت برویم وضو بگیریم. سر بالا گرفتم و هفت ستاره را در تاریک روشن آسمان پیدا کردم. میخواستم ببینم آنچه در پادگان عین خوش و نمونه آموزش دادهاند، یاد گرفتهام یا نه. رفتیم دم منبع که دورتر از چادرها بود. یکهو فریاد آدم های توی چادر، هماهنگ با هم، بلند شد. بعضی جیغ میکشیدند. چشم در چشم حمزه دوختم. یکی وسط میدانگاهی پشتک میزد.به دو آمدیم طرف چادرها. یکی تند به طرفمان آمد. فریاد میکشید؛ جیغی که میخواست گوشمان را کر کند.
- داریم میرویم، امشب حمله است... داریم میریم خرمشهر... خرمشهر... در یک لحظه فریاد شادی نیروها را شنیدم و هزارها حنجره که نام خرمشهر را فریاد میکشیدند.
***
در تاریکی شب به پل رسیدیم، پلی که بر روی رود کارون زده شده بود تا نیروها از آن بگذرند. محشر کبری بود. صدها تانک و خودروی نظامی و هزاران نیروی غرق در تجهیزات و نارنجک و تفنگ به صف ایستاده بودند تا از روی پل بگذرند.گرد و خاک تمام منطقه را پوشانده بود و چشم چشم را نمیدید.نوبت گردان ما رسید. از روی پل گذشتیم. احساس غرور میکردم. همه جا نوشته بودند: «خونین شهر چشم انتظار است.»رفتیم آن سوی پل. یک ارتشی گفت: «اینجا ده دارخوین است.»
گردانمان را کشیدند طرف جوی های آب مزارع. گفتند: «بخوابید، امشب احتیاط هستید.»لحظهای بعد آتش توپخانه شروع شد. نیروها حمله خود را آغاز کردند. ما چشم انتظار ماندیم.
***
حمید باکری با لهجه ترکی گفت: «حرکت کنید.»
روز قبل او را به عنوان فرمانده گردان معرفی کردند. راه افتادیم به سمت خط دوم. رسیدیم. حمید باکری توجیهمان کرد: «یک قسمت از جاده اهواز خرمشهر هنوز دست دشمن است. امشب گردان ما با یک گردان دیگر که فرماندهاش غلامرضا صالحی است، باید جاده را آزاد کنیم.»نمیدانم چه حالی داشتم. هزاران هزار احساس متفاوت. آن روز درست 38 روز بود که از خانوادهام دور افتاده بودم و این اولین سفر یک نوجوان پانزده ساله بود.
***
ستون گردان مثل مار سیاهی از روی خاکریز گذشت. پا روی جاده آسفالت گذاشتیم. هرم داغی از روی جاده بلند میشد و بوی نفت و قیر داغ را به مشاممان میرساند. بیصدا گذشتیم. در آن دورها، منورها آویزان شده بودند به ستارهها. کمی جلوتر ستون نشست. عدهای برخاستند و چند قدم دورتر روی زمین نشستند. من هم دیگر تحمل نداشتم. کشان کشان خودم را از ستون دور کردم. این هیجان و التهاب و این ندانستن که چه میشود، عذابم میداد. فایدهای نداشت، دوباره برگشتم توی ستون. احساس میکردم که دستشویی دارم ولی این تنها یک احساس بود.دوباره فرمان حرکت دادند. منتها این بار گردان نود درجه به چپ چرخید. جلوتر، یکهو زمین و زمان در هم پیچید. ده ها و صدها تفنگ و تیربار سبک و سنگین شلیک میکردند. ستون به هم ریخت. دشتبان دویدیم. کمی جلوتر نیروها گروه گروه شدند. یکدفعه تیربار دشمن زیر آتشمان گرفت. ریختیم روی زمین. با یک رگبار، نصفمان را درو کرد. کارخانهای، از بچه های دستهمان، از درد فریاد میکشید. یکی جلوی من دراز به دراز افتاده بود. سینه خیز خودم را پشت او رساندم. تانکی جلوی رویمان قد علم کرده بود.با رگبار بعدی، عدهای فریاد کشیدند و عدهای دیگر فریادشان خاموش شد. خودم را چسباندم به جنازه جلوییم و زمین را گاز گرفتم. تیرها از لای موهایم رد میشدند. بوی موی سوخته و هرم تیرهای بیپیر میخواست قفسه سینهام را از هم وادراند. قلم داشت میترکید. نفر جلوییم مرتب تیر میخورد. این را از تکان تکان خوردنش میفهمیدم.در فاصله بین دو رگبار، از کیسه امدادم یک گاز جنگی و چند باند درآوردم و به طرف کارخانهای پرت کردم. تیر به سفیدران پایش خورده بود و از زور درد فریاد میکشید. گفتم: «بالاش ... بالای پاتو ببیند.»چیزی گفت که در میان فریادها و دندان به هم فشردنهایش، متوجه شدم. دور و اطراف پر شده بود از جنازه. زخمیها، دوباره و سه باره تیر میخوردند. تانک رو به رویی بیوقفه شلیک میکرد و ما برای رسیدن به خرمشهر خون میریختیم. باید به شهر میرسیدیم.دستههای دیگر از پهلو به تانک نزدیک شدند و تانک عقب نشست. زندهها برخاستیم و حرکت کردیم . جلوتر، گردانمان پشت سر باکری جمع شد. فریاد کشید که به یک ستون شویم. گوش کسی بدهکار این حرفها نبود. او راه افتاد و یک گردان نیرو پشت سرش.ساعتی بعد پا روی جاده آسفالت اهواز - خرمشهر گذاشتیم . گله گله تانکهای دشمن در آتش میسوختند. باکر فریاد کشید: « سنگر بزنید.»ریختیم کنار دژ. جنگی بود سخت.
***
هوا روشن شده بود. تانک های دشمن در فاصله دور ایستاده بودند و خاکریزمان را گرفته بودند زیر آتش. ماشین ها مرتب میآمدند و آذوغه و مهمات میآوردند. سنگر کنده بودیم که توکلی از راه رسید. موهای بلندش، مثل همیشه، آشفته بود و خاک آلود.زد زیر گریه.
- همه بچهها رو زدند... توی سنگر بالای دژ بودن که یه گلوله تانک وسطشون ترکید...
یکی یکی بچهها را نام برد و بعد فحش کشید به عراقی ها و به خودش که زنده مانده بود و به زمین و زمان.تعداد یارانمان در رسیدن به شهر خوبیها نصف شده بود.
***
نوبت عقب راندن دشمن تا مرز بود و چه کم مانده بودیم از آن گروهان چاق و چله. مرحله دوم عملیات بیتالمقدس بود. ستون از روی خاکریز جاده اهواز- خرمشهر گذشت. هنوز در حال خود بودیم که فرمان حمله داده شد. دویدیم طرف سنگرهای دشمن. تیربارهای ضد هوایی به طرفمان شلیک میکردند. جلوتر، رودرو شدیم با غاصبان شهر آزاد. قاطی شدیم و جنگ درگرفت. عراقی ها خیلی زود فراری شدند. راه افتادیم . تا مرز چهارده کیلومتر راه بود. باران شروع به باریدن کرد. پاهامان دیگر توان رفتن نداشت. پوتین ها را درآوردیم و بندهایش را به هم گره زدیم انداختیم دور گردن و راه افتادیم. گاه که منوری در آسمان روشن میشد، هزار هزار جنگجوی پاپتی را میدیدی که به ستون و تک تک به طرف مرز میروند. اسلحهها، چماق روی دوشمان بود و گل لگد میکردیم و جلو میرفتیم. اذان صبح به مقصد رسیدیم. گفتند سنگر بزنید. جایی پایین دژ پیدا کردم و شروع کردم به کندن. در همین حین، توکلی سر رسید. فریادزنان آمد طرفم: «دیدی، دیدی دیشب هیچ کدوم از بچهها چیزیش نشد، حتی یه مجروح هم ندادیم...»با دو دست زمخت و پینه بستهاش دو ور صورتم را گرفت، لحظهای نگاهم کرد و سپس همدیگر را سخت در آغوش گرفتیم.توکلی در تهران شاگرد مکانیک بود.
***
بعد از ظهر دشمن هجوم آورد و مرتب از اینجا به آنجا کشاندندمان. آخرین بار، دم غروب حمله دشمن را دفع کردیم و مثل مردهها افتادیم توی سنگر. از هیچ کدام از بچهها خبر نداشتم.صدای طاهری را شناختم که مرا صدا میزد. برخاستم و دویدم طرفش. از حال بچهها پرسیدم. گفت: «توکلی خورد.»نمیتوانستم حرف بزنم. نگاه پرسشگرم را به او دوختم. گفت: «زدنش... تموم شد.»***
روز دوازدهم است که در خط هستیم. از آن گروهان فربه، تنها هشت نفر ماندهایم. احمد کاظمی، فرمانده تیپمان را میبینم. میگوید: «با گردان دو برگردید عقب تا گردانتون بازسازی بشه برای حمله نهایی به خرمشهر.»عصر راه می افتیم. ستون کوچکمان چندان معطل نمیماند. اولین وانت تویوتا کل گروهانمان را سوار میکند و برمی گردیم عقب؛ اهواز، دانشگاه جندی شاپور، اما باز هم به فکر شهر هستیم. میرویم تا دوباره برگردیم. شهر خوبیها در انتظار است.پایان پیام